حکایات ما و آتنا
سلام سلام صد تا سلام
الآن ساعت 5:30 صبحه. یکی نیس به من بگه تو خواب نداری ؟؟؟؟
ولی یه حسی وادارم کرد یه پست برات بذام. گلدون طاقچه خونمون ، شبنم زیبای دلامون این روزا اینقدر خانومو بزرگ شدی که از دیدن بعضی کارات و شنیدن بعضی حرفات قند تو دلم آب میکنی.
یه لیست بلند بالا از کلمات بامزه و اشتباه شما تهیه کرده بودم که تو گوشیه قبلیم بود و البته بعد از اینکه افتاد زمین و داغون شد و بابایی با یه گوشیه دیگه برام عوضش کرد، اون لیست هم پرید و من کلی غصه خوردم. ولی دوباره نشستم از اول فکر کردم و نوشتمشون.
تازگیا بیشتر کاراتو خودت میکنی . همونطور که قبلا یه سریشو گفتم ...
لباساتو ببشتر وقتا خودت درمیاری و با کمک هم میپوشیم ، مسواک میزنی ، اغلب خودت غذاتو میخوری ، دهنتو وقتی کثیف میشه با دستمال پاک میکنی ، گاهی تو تخت خودت میخوابی ... ( فقط خودت تنهایی بازی نمیکنی )
چند شب پیش یه مانتو خریده بودم و داشتم تو خونه دوباره می پوشیدمش، مث آدم بزرگا جلوی من وایساده بودی داشتی نگام میکردی یهو با ذوق گفتی : ( موالک و موالک باشه ) یعنی مبارک باشه ، آخخخخخ که نمیدونی چقدر ذوق کردم.
بابا محمود داشت به دستش پماد میزد ، با ناراحتی اومدی پیشش میگی : ( بابایی آخه چرا مواظب نبودی ؟ ) کم مونده بود سرزنشش هم بکنی و یه فصل دعواش کنی.
تازگیا تا یه کم که باهات تند حرف میزنم اخماتو میکنی تو هم و با یه لحن خیلی شیرینی میگی : ( اصلا نمیخوام باهات حرف بزنم ، قهرم ) حالا یکی بیاد ناز این خاااااانومو بکشه که با ما آشتی کنه .
اون روز داشتیم با هم بازی می کردیم ، میگی : ( مامانی به نظل من بذار علوسکم بخوابه ) یعنی به نظر من .... آقا منو میگی ، آخه تو (به نظر من )چه میدونی چیه دختر ؟؟؟
هر وقت میخوایم باهم بازی کنیم ، اولین بازی که پیشنهاد میدی خاله بازیع ، بعد خیلی بامزه میگی : ( مثلا تو مامان من باش من خاله تو باشم ) یا یه نسبتایی که هیج ربطی به من ندارن ولی خیلی جالبن .
شبا که میخوایم بخوابیم بخاطر بیشتر کارایی که اون روز کردی و مثلا اشتباه بودن بهم قول میدی تا میام قصه واست بگم بعد از هر جمله به مثال ازخودت میزنی ، ( مثلا میگم سارا کوچولو همیشه قبل از غدا دستاشو می شست ، سریع میگی منم دستانو شستم مامانی ببین چه بوی خوبی میده و ....) تاجاییاین کارو میکنی که آخرش قصه رو نیمه کاره بی خیال میشم و با لالایی میخوابونمت.
وقتی میرین بیرون هرچیزی که می بینی میخوای ( البته بعضی وقتا ) حالا میخواد مربوط به بچه ها باسه یا نثلا آچار پیچ گوشتی و چیزای دیگه ، خلاصه اگه ما اینقدر پولدار بودیم که هر چی تو میخواستی برات میخریدیم هر دفعه باید با سه تا وانت وسایل شما رو می آوردیم خونه .
خلاصه اینقدر شیریت زبونیات زیاده که واقعا الآن همش تو ذهنم نیست.
پس فردا یعنی 3 شنبه 8 صبح اگه خدا بخواد عازم مشهدیم میخوایم همگی بریم پابوس آقا امام رضا (ع) ، از همین جا خدا رو شکر میکنم که دعوت شدیم و برلی همه آرزوی سلامتی و خوشی میکنم.
هممون به این سفر خیلی نیاز داشتیم و واقعا خوشحالم که قسمتمون شد.
خدایا سفر همه مسافرین رو بی خطر گردان ...الهی آمییییین
فعلا خدا نگهدارتون باشه...


حکایات ما و آتنا 


